عکس عاشقانه !

عکس عاشقانه

پاییز زیبا و دوچرخه سواری وای چه زیباست

بچه اسکل !!!

عشق همزمان پدر و مادر به فرزند

کشتی بچه را ؟!

ادامه نوشته

یک باتری جدید با عمر مفید حداقل ۲۰ سال!

یک باتری جدید با عمر مفید حداقل ۲۰ سال

یک باتری جدید با عمر مفید حداقل ۲۰ سال!

فناوری - شرکت کانادایی City Labs موفق به تولید باتری بتاولتائیک نانوتریتیوم شده که می تواند بیش از 20 سال انرژی مورد نیاز حسگرها و ابزارهای میکروالکترونیک را تأمین کند. توان خروجی این باتری کوچک در حد نانووات است.

محبوبه عمیدی: در شرایطی که نصب ابزارهای میکروالکترونیک پرهزینه، دشوار و خطرناک است، کمتر کسی پیدا می‌شود که علاقمند به تعویض مرتب باتری مورد استفاده این ابزارها باشد. به نظر می‌رسد کارشناسان شرکت کانادایی City Labs با تولید و تجاری‌سازی باتری بتاولتائیک کوچک NanoTritiumکه به کمک عنصر رادیواکتیو خود می‌تواند بیش از 20 سال انرژی مورد نیاز این ابزارها را با توانی در حد نانووات تهیه کند، این مشکل را برای همیشه حل کرده‌اند.

به رغم ادعای دکتر اکتاویوس (مرد عنکبوتی 2) اندکی بیش از 11 کیلوگرم تریتیوم - ایزوتوپ رادیواکتیو هیدروژن – در دنیای ما وجود دارد. این ماده که می‌تواند به طور طبیعی در جو بالای زمین تشکیل شود، در رآکتورهای هسته‌ای نیز به شکل تجاری تولید شده و در محصولات متعددی مانند ساعت‌های مچی شبرنگ، ابزارهای اندازه‌گیری و رنگ‌های شبرنگ مورد استفاده قرار می‌گیرد. علاوه بر این تریتیوم می‌تواند در باتری‌های بتاولتائیک و به عنوان یک منبع انرژی که به آرامی انرژی اندک مورد نیاز ابزارهای کوچک الکترونیکی را طی سال‌ها می‌تواند تأمین کند، به کار گرفته شود.

مطابق اعلام آژانس حفاظت محیط‌زیست نیمه عمر تریتیوم 12.3 سال است و مدل P100a نانو تریتیوم بتاولتائیک که توسط  City Labs تولید شده می‌تواند انرژی مورد نیاز ابزارهای میکروالکترونیک کم‌مصرف و حسگرها را برای بیش از 20 سال تأمین کند. در این باتری از تریتیوم جامد استفاده شده و فضای داخلی آن کاملا آب‌بندی شده است.

یک باتری جدید با عمر مفید حداقل ۲۰ سال

به گزارش گیزمگ، آزمون‌های مستقلی که توسط لاکهید مارتین انجام شده نشان می‌دهد این فناوری می‌تواند در برابر طیف وسیعی از تغییرات دمایی محیط دوام بیاورد. این باتری‌ها علاوه بر اینکه می‌توانند دمای بین منفی 50 درجه سانتیگراد تا حدود 150 درجه سانتیگراد را تحمل کنند، در مقابل ارتعاش شدید و ارتفاع بالا نیز مقاوم هستند.

به دلیل این مقاومت بالا، فناوری معرفی شده توسط City Labs می‌تواند در تولید ابزارهای الکترونیک و قطعات متعددی مانند حسگرهای فشار و دمای محیط، حسگرهای هوشمند، ایمپلنت‌های مورد استفاده در پزشکی، ابزارهای شارژ آرام باتری‌های لیتیوم، کاوشگرهای مورد استفاده در اعماق آب، ساعت‌های سیلیکونی، ابزارهای الکترونیک مورد استفاده در حفاری‌های نفتی در اعماق دریا و پردازنده‌هایی که نیاز به انرژی اندکی دارند مورد استفاده قرار بگیرد.  

این شرکت به تازگی موفق شده مجوز تولید و ساخت این باتری بتاولتائیک را که اولین نمونه مورد استفاده توسط مصرف‌کنندگان عام -کسانی که برای استفاده از مواد رادیواکتیو آموزش ندیده یا مجوزهای لازم را ندارند – است، دریافت کند.

مطابق اعلام City Labs این محصول از 6 تا 8 هفته دیگر وارد بازار خواهد شد و قیمت آن حدود 1000 دلار خواهد بود. احتمالا در آینده این قیمت کاهش خواهد یافت یا به توان خروجی این باتری‌های کوچک اضافه خواهد شد.

توان فعلی که این باتری‌ها تولید می‌کنند در حد نانووات است؛ اما این شرکت روی نمونه‌هایی با توان خروجی بیشتر که می‌توانند مجموعه‌ای از باتری‌های بتاولتائیک با توان چندین میکرووات باشند و در نهایت باتری بزرگتری با توانی خروجی در حد میلی‌وات را تشکیل خواهند داد، کار می‌کند.

زنانی که هواپیمای بمب‌افکن می‌‌ساختند :))

در اوج جنگ جهانی دوم، مردانی که توان جنگ داشتند به جبهه‌های اروپا و شرق آسیا اعزام می‌‌شدند و جز زنان، کسی نبود که در کارخانه‌های نظامی به کار تولید تجهیزات نظامی مشغول باشد.

در این تصویر از آلفرد پالمر که در سال 1942 / 1321 گرفته شده، زنانی را می‌بینید که در کارخانه هواپیماسازی داگلاس واقع در لانگ‌بیچ کالیفرنیا به آماده‌سازی دماغه شیشه‌ای بمب‌افکن‌های داگلاس A20 مشغولند. برای مشاهده عکس در ابعاد بزرگ‌تر، اینجا را کلیک کنید.

در تصویر زیر، نمایی از این بمب‌افکن را مشاهده می‌کنید.

درخت افرای ژاپنی / عکس

ترجمه متون مهندسی برق الکترونیک tarjomepardaz.com

ترجمه متون مقالات مهندسی برق الکترونیک و قدرت و دیگر رشته های تحصیلی و همچنین استخدام مترجم در سایت
www.tarjomepardaz.com

خواص انجیر

ادامه نوشته

سوپراستارهایی که فرزندشان هم بازیگر شد (+ تصاویر)

در ادامه مطلب..

.«جان ویت» و دخترش «آنجلینا جولی»

ادامه نوشته

آخرین کشف اخترشناسان

این عکس، آخرین کشف اخترشناسان است. عکسی از سیاره ای که نزدیکترین سیاره به کره زمین است و تا کنون برای میلیونها سال در میان غبار ناپدید بوده است. ناسا اعلام کرده است که این عکس شگفت آور را از سیاره تازه کشف شده دیگزون در همسایگی زمین گرفته است.

شوخی کردم بابا
این عکس ، تصویر زیر ماهیتابه هست و هیچ ارتباطی با سیاره نداره

خانوم های ایرانی قناعت را یاد بگیرید!


اوج احساسات یه خانوم !


خبر مهم قاتل بروسلی پیدا شد


من وقتی میشنوم امتحان دارم !


هنر قدم زدن یک دختر بر روی برف

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

ادامه نوشته

سرانجام بها ندادن به استعداد هنری هیتلر باعث بوجود آمدن پلیدی انسانی او شد

هنگامیکه از یک نفر امتحان ورودی می گیریم یا برای پذیرفتن شخصی با وی مصاحبه می کنیم
شاید اگر بیشتر دقت بخرج بدهیم حتی بتوانیم تاریخ بشریت را نجات بدهیم .
درزیر تعدادی از نقاشی های فردی که در امتحان ورودی دانشگاه وین پذیرفته نشد
و راه دیگری برای زیستن برگزید آورده شده است لطفا خوب توجه کنید

هیتلر فردی نقاش بوده ولی اخراج شده !

هیتلر دانشجو بوده ولی لخراج شده !

سر انجام راه ندادن دانشجویان به دانشگاه (هیتلر)

شخصی که این نقاشی ها را کشیده است، میخواسته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود.
اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد، تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد.
اسم این نقاش، آدولف هیتلر است!‏
تقریبا 11 میلیون انسان در جنگ جهانی دوم کشته
شدند . . .

چیزهای کوچک







چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
 
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .
 
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. 
 
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
 
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
 
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
 
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
 
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
 
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
 
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
 
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
 

دانشگاه آزاد قزوين

يس

ادامه نوشته

تبديل تهديد به فرصت

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک  دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم


جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم


شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

وا… این قالب مردار، به هم در شکنم

تفاوت را حس کنید ! ..

مهربانی تا این حد ...

در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

بعضی دوستيها مثله قصه نوحه (بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت). بعضی دوستيها مثله قصه ی ابراهيمه (بايد همه چيزتو قربانی کنی). بعضی دوستيها مثله قصه مسيحه (آخرش به صليب ميکشنت). اما بيشتره دوستيها مثله قضيه موساست (يه کم که دور ميشی يه گوساله جاتو ميگيره

بعد از اين هم آشيانت هر كس است،باش با او، ياد تو ما را بس است

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار ، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو



همنشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصفت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور ، خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت محزون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق  ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است؟

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل بین ، قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی اومن شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا دل پروانه را

عشق من ، از من گذشتی خوش گذر

بعد از این تو حتی اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی اما چه سود؟

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

                                   باش با او ، یاد تو ما را بس است.

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

خلق آثار هنری با استفاده از مداد

خلق آثار هنری با استفاده از مداد در ادامه مطلب

ادامه نوشته

Don't park illegally in England

cid:part1.08000005.01030402@cargomotors.co.za


Balloon Exhibition

Click here to join nidokidos

ادامه نوشته

15تصویری که به سختی میتوان باور کرد واقعی باشند!!!

ادامه نوشته

تــهـویـه مـطبوع مـاشـیـن را بلافاصله روشن نکنید

تــهـویـه مـطبوع مـاشـیـن را بلافاصله روشن نکنید! ...

هشدار :لطفاً توجه کنید و به دیگران اطلاع دهید
به محض ورود به ماشین دکمه کولر را فشار ندهید (A/C Key)

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/01.jpg

لطفا پنجره ها را بعد از اینکه وارد ماشین تان شدید باز کنید و فورا تهویه هوا را روشن نکنید. با توجه به تحقیقات انجام شده ، داشبورد خودرو ، صندلی ، خوشبوکننده های هوا بنزن ساطع میکنند، سم سرطان زا (سرطان زا ، به بوی پلاستیک گرم در ماشین توجه کنید.) علاوه بر ابتلا به سرطان ، استخوانها را مسموم میکنند که سبب کم خونی و کاهش گلبولهای سفید خون میگردد. قرار گرفتن طولانی در معرض این سم باعث سرطان خون خواهد شد ، افزایش خطر ابتلا به سرطان ممکن است باعث سقط جنین شود.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/02.jpg

حد مجاز قابل قبول بنزن در فضای بسته در سطح 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد. خودرو پارک شده با پنجره های بسته در فضای مسقف شامل 400-800 میلی گرم بنزن خواهد بود. اگر خودرو در هوای آزاد زیر آفتاب در درجه حرارت بالاتر از 15 درجه سانتیگراد پارک شده باشد ، سطح بنزن به 2000 - 4000 میلی گرم خواهد رسید، 40 برابر سطح قابل قبول... و مردم در داخل خودرو به ناچار مقدار اضافی از مواد سمی استنشاق میکنند.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/03.jpg

توصیه می شود که شما قبل از ورود پنجره ها و درب را باز کرده تا هوا زمان کافی برای تبادل پیدا کند و سپس وارد شوید. بنزن سمی است که بر کلیه ها و کبد شما اثر میگذارد، و برای بدن شما اخراج این ماده سمی بسیار دشوار است.

" هنگامی که کسی چیز با ارزش و مفیدی به شما میگوید تعهد اخلاقی دارید که آن را با دیگران به اشتراک بگذارید

روز مادر مبارک

روز مادر بر همه س مامان های گل مبارک باشه مخصوصا مامان عزیز خودم

مهربانی مادر است

ایثار مادر است

عشق مادر است

زندگی مادر است

رنجر مادر است

غم خوار مادر است

درد مادر است

تنها مادر است

بهترین جمله گیتی مادر است

جلسه محاکمه عشق



جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی*
*ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی*
*یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده این چنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیه قبل را تکرار می کنم
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی با شم

یا ما بلد نیستیم جوونی کنیم یا اونا

از وب لاگ اتم

http://iranmemories.blogspot.com

مملکت غریبیست این بلاد کانادا. سه روز هست اینجا مسابقات فوتبال امریکایی برگزار میشده و فقط دلم می‌خواست بودین و میدیدین که اینا چه الکی‌ خوشایی هستن. البته اصولا من به این نتیجه رسیدم که مردم دنیا حالت تعادل ندارن یا ازین ور بوم میافتن یا ازون ورش. مثلا ما ملتی هستیم الکی‌ ناخوش. تو تقویم دنبال روز عزا میگردیم که یا بشینیم روضه گوش بدیم و گریه کنیم یا هم در حد متمدن ترش، تیپ بزنیم هفت قلم آرایش کنیم بریم میدون محسنی سینه زنی‌ و حسین پارتی. این کانادایی هام برعکس. تو تقویم دنبال مورد میگردن برا خوشحالی. اونوقت اصلا یادشون میره چند سالشونه کین چی‌ کاره ان. از ۶ ماه پیش به استقبال کریسمس می‌رن. هنوز بساط کریسمسشون بر پاست بساط ولنتاین رو علم می‌کنن. اونو جم نکرده می‌رن دنبال عید پاک و بعدم که تابستون چون اصولا هوا خوبه هر شبش جشنه. دروغ نگم یه روزم روز عزا داران. روز ۱۱ نوامبر یه یادبود برا شهداشون که طی‌ جنگهای مختلف شهید شدن ترتیب میدن. اونم چه جوری از یه هفته قبل همه جا پرچمای قرمز. بعد یه عده تو مکانهای عمومی‌ وای میستن گل شقایق میفروشن البته به صورت گل سینه. تو خیابون هم اگه عضو ارتش باشن خصوصاً این پیر مرد پیر زنا یه کلاه قرمز میذارن سرشون. در روز موعد هم رژه می‌رن و یه جاهایی مراسم یادبود برگزار می‌کنن از شهدا یادمی‌کنن و راس ساعت ۱۱ هم به مدت یک دقیقه سکوت می‌کنن و عزا داریشون به این صورت تموم میشه.
اما از جشنای الکیشون. بماند که در سرتاسر بهار و تابستون کلی‌ فستیوال دارن ولی‌ الان سر سیاه زمستون تو یخبندون به مناسبت فینال فوتبال، شهر بهم ریختن، واقعا کمی‌ تعجب داره. اول که سه شب تمام مرکز شهر تعطیل بود رسما. کنسرت زنده و غیر زنده و سوت و دست و رقصش به کنار، همه خودشون رو یه شکلای عجیب غریبی میکردن میریختن یهو تو خیابون. گویا نماد این تیمی که تو فینال بود سبز بود. بیا ببین خودشون روز چه جوری کرده بودن. قسم میخورم پیرمرده حداقل ۱۰۰ سال و داشت. یه جورایی تو مایه های همکلاسی نوح و اینا. بعد لباس قورباغه‌ مهربون پوشیده بود سر خوش اومده بود تو خیابون. یا یه پیرزن که به جان خودم شیرین ۹۰ رو داشت موی مصنوعی سبز گذشته بود سرش وسط سرمای منهای ۱۰، دامن سبز کوتاه هم پوشیده بود اومده بود بیرون. خیلی های دیگه برداشته بودن هندونه رو نصف کرده بودن توش رو خالی‌ کرده بودن گذشته بودن سرشون. تازه بعضیهاشون خلاقیت هم به خرج داده بودن و با بقیه هندونه شاخ درست کرده بودن چسبونده بون رو کلاهه. خلاصه داستانی بود این دو سه روزه.
داشتم با خودم فکر می‌کردم ما کجایم اینا کجان. یاد فوتبالای خودمون افتادم که میریختیم تو خیابون به قصد جشن و پایکوبی. بعد، کار فقط به وایسادن گوشهٔ میدون در کنار نیروی انتظامی ختم میشد یا نهایتا دور زدن تو جردن و فرشته… . یا ما بلد نبودیم چه جوری جوونی‌ کنیم، یا اینا خیلی‌ بلدن که حتی‌ تو صد سالگی هم بی خیال نمیشن

یا ما بلد نیستیم جوونی کنیم یا اونا


چند عکس زیبا ازکودکان(20 عکس)


ادامه نوشته

داستان زیبا

كي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد... پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كهدر طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»


يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

 

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد

زخم زبان

در خانواده اي پسري بود بد زبان

كج خلق و تند خو عصباني و بد گمان

دادش پدر  ز مهر، يكي جعبه پر زميخ

گفتش بگير اي كه مرا بهتري ز جان

ز امروز در ازاء يكي حرف ناگوار

حرفي كه زشت بود و شُدت خارج از دهان

ميخي، ز جعبه ميخ، به پرچين باغ كوب

تا جمع ميخ ها بودت هر زمان عيان

باشد كه حرف بد ز تو كمتر رسد به گوش

شايد شوند خلق ز خشم تو در امان

روز نخست ميخ به پرچين زياد بود

گويا حدود سي شد و شايد كه بيش از آن

او كرد كنترل كه نگويد كلام زشت

كِي كرده كس ز گفته شيرين خود زيان

هر روز كم شد از عدد حرف هاي زشت

تا آنكه حرف نيك در او گشت جاودان

چندي گذشت و بر اثر خلق و خوي نيك

ميخي دگر نكوفت به ديوار بوستان

گفتش پدر چو ديد در او حسن پايدار

گشتم كنون ز خلق نكوي تو شادمان

هر روز كز زبان تو نشنيد كس خطا

ميخي برون بيار ز پرچين و ده نشان

روزي كه كس نديد به پرچين ز ميخ هيچ

بردش پدر به ديدن پرچين به يك زمان

گفتاا گر چه ميخ به پرچين نديده كس

اما نگاه كن تو به سوراخ هاي آن

هر حرف بد ز خشم برون آيد از زبان

زخمي پديد گردد در ذهن ديگران

هر كوششي كه در پي جبران آن كني

آثار زخم را نتواني كني نهان

ياران جواهرند تو را قدرشان بدان

شادي فشان ز عشق تو در بزم دوستان

 

بد شانس ترین نسل تاریخ ایران(وبلاگ جهان زیبا)

چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود …
بچگیمونم که دوران جنگ بود …
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن … نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید …

رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن …

فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد …

عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد …

ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد …

ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و روزگارمون سیاه شد …

بارالها! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم،  خودت راه راست را به سوی ما کج کن

10مکان جذابی که قبل از مرگ باید ببینید!! +تصاویر

در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

....زرنگ بازی یک اصفهانی

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

yhq0wp2yh7d9qtqhvyvp.jpg

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می رفته كه پلیس با دوربینش شكارش می كند و ماشینش را متوقف می كند. پلیس می‌آید كنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و كارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. كارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس كه حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌كند و درخواست كمك فوری می‌كند.

فرمانده اش هم میگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: كارت ماشین؟ اصفهانی كارت ماشین را كه به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز میكند و فرمانده می‌بیند كه صندوق هم خالی است.

فرمانده كه حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

ایران هم زیباست


ادامه نوشته

عکس های طنز جدید


ادامه نوشته

آمار از کیفیت زندگی در کشور های مختلف

--------------------------------------------------------------
فرشته نگهبان‌ !
(ارسال توسط دوست خوبمون وحید)

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي

دوست مذکر

یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا
صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه
دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای
صمیمیش (مونث) بمونه...
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین
دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف
خانم خونه رو تایید نمیكنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه.
صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور
شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر)
بمونه...
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی
ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون
تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا
مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم
خونه اونا پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی: یادتون باشه كه مردها
دوستهای بهتری هستند !

اینقدر زندگی را جدی نگیر

اینقدر زندگی را جدی نگیر

ادامه نوشته

زندگی زیباست

عکس + مطلب...

ادامه نوشته

یا لطیف
خدا گفت
:لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من .
ماجرایی كه باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یك اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان كه حرف شیطان را باور كردند ، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .



مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .
خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن



شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیك لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .



لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد
لیلی گریه کرد
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است .
خاكستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گیرم .



لیلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری



لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می كنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشك است . اشك دریاست ؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه كرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید
خدا گفت : زمین سردش است . چه كسی می تواند زمین را گرم كند ، لیلی گفت : من .



خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمین ا م را به آتش بكش
لیلی خودش را به آتش كشید . خدا سوختنش را تماشا می كرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظ می كرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه كشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .



خدا گفت
: اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود
--------------------------------------------------------------------------------




عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن
عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود
عشق یعنی کور و کر شدن
عشق یعنی یک صدا شنیدن
عشق یعنی یک شخص دیدن
عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن

--------------------------------------------------------------------------------



عشق خداوند مانند اقیانوس است
از گورخری پرسیدم: ?تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری؟?
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادت‌های بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟
ساكتی بعضی وقت‌ها شلوغ می‌كنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساكت می‌شی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده‌ای و بعضی روزها خوشحالی؟
لباس‌هات تمیزن فقط پیراهنت كثیفه، یا كثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی: دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه‌راه‌هاشون چیزی نمی‌پرسم!


--------------------------------------------------------------------------------


تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه
چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه
تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری
ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه
مرا مطالعه صفحه جمال تو بس
به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه
شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار
بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه
از اینکه مست و خمارم ملامتم منما
که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه
تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی
بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه
بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من
مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه
شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو
برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه
کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را
ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه
صبور باش ای دل من ناله مکن
بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه



--------------------------------------------------------------------------------



جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
مشکل من با نقد این است
که هر گاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده ام
و با زنان مشکل من این است
که هرگاه رابطهء خود را با تو تکذیب کردم
جرینگ دستبندهایت را
در طنین صدای من شنیدند
و پیراهن خوابت را
........ آویخته در گنجهء حافظهء من دیدند
* * *
.....هرگاه که به من تهمت عشق تو میزنند
احساس برتری می کنم
و کنفرانسی مطبوعاتی تشکیل می دهم
تصاویر تورا بر روزنامه نگاران توزیع می کنم
و بر صفحهء تلویزیون ظاهر می شوم
........ و گل سرخ رسوایی بر چاک پیراهن من است
* * *
عاشقان را می شنیدم
که از دلتنگیهای خود می گفتند
...... و به آنان می خندیدم
اما هنگامی که به هتل برگشتم
...... و قهوه ام را در تنهایی خوردم
دانستم چگونه دشنهء شوق در پهلو فرو می رود
........ و هرگز بیرون نمی شود
....... کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید
کلمات چون اسب چوبین شده اند
شب و روز در پی تو می پویند
......... و به تو نمی رسند
* * *
...... مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
....... مبادا که بسوزم
* * *
...... اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
....... تا به او تبریک بگویم
....... و پس از آن ، او را بکشم



--------------------------------------------------------------------------------



هدیه عاشق
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوق رسید

نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به او

نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چو گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعناییست

حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست

خواست که آزاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که ز هجرم به رهی
نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاص ات کردم
از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان جست

دست و پایی زد و گل را به ربود
سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو

جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن

بکنش زیب سر ای دلبر من یاد
آبی که گذشت از سر من


--------------------------------------------------------------------------------

عشق یعنی


عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن

نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن

آری

اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار دیدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به یاد آوردن خاطرات توست....

و حرف من این است :

" آری....هنوز هم دوستت دارم...."

کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا نشویم


--------------------------------------------------------------------------------



جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
پیش از اینکه محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
، هندیان گاهشمار خود را داشتند
، چینیان گاهشمار خود را..... پارسیان گاهشمار خود را
...... مصریان گاهشمار خود را
و از آن پس که محبوبم شدی
: شیوهء گفتار مردم این چنین شد
سال ِ هزار پیش از چشمان او
... سدهء دهم پس از چشمان او
* * *
در عشق تو به درجهء تبخیر رسیده ام
و آب دریا بزرگتر از دریا شد
و آب چشم بزرگتر از چشم
...... و مساحت طعنه
. بزرگتر از مساحت گوشت
* * *
بیش از اینت دیگر نمی توانم دوست بدارم
با تو یگانه بیش از این نمی توانم شد
لبهای من دیگر کفایت پوشاندن لبهایت نمی کند
بازوانم دیگر برای طوق انداختن بر پهلو و میان تو کافی نیست
و کلماتی که میدانم .... کمتر است بسیار
از شمار خالهایی که تنت را برودری دوزی کرده است
* * *
بیش از این نمی توانم
در بیشه های گیسوانت پیشروی کنم
که از سالها پیش
در روزنامه ها اعلاام کرده اند که من مفقودالاثر شده ام
و تا اطلاع ثانوی
همچنان در آن بیشه های شگفت.....
........ من مفقودالاثر هستم


--------------------------------------------------------------------------------



همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز كردن

به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد

شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن

ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن


شاد باشید

چرا بایدخوش‌حال باشید؟!

فکر می‌کنید چرا بایدخوش‌حال باشید؟! بد نیست به نکته‌هاى زیر توجه کنید:

 

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.


 

اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،

یا گرسنگى در امان بوده‌اید،

وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.


 

اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.


 

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،

اگر کفش و لباس دارید،

اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.




اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،


شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.



اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

1- یک کسى به فکر شما بوده است.

2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید. 

3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

به قول یکنفر:

·          طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،

·          طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،

·          طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،

·          طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،

·          و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.

ضماً تمام را بخاطر بسپارید