عکس عاشقانه !

کشتی بچه را ؟!
محبوبه عمیدی: در شرایطی که نصب ابزارهای میکروالکترونیک پرهزینه، دشوار و خطرناک است، کمتر کسی پیدا میشود که علاقمند به تعویض مرتب باتری مورد استفاده این ابزارها باشد. به نظر میرسد کارشناسان شرکت کانادایی City Labs با تولید و تجاریسازی باتری بتاولتائیک کوچک NanoTritiumکه به کمک عنصر رادیواکتیو خود میتواند بیش از 20 سال انرژی مورد نیاز این ابزارها را با توانی در حد نانووات تهیه کند، این مشکل را برای همیشه حل کردهاند.
به رغم ادعای دکتر اکتاویوس (مرد عنکبوتی 2) اندکی بیش از 11 کیلوگرم تریتیوم - ایزوتوپ رادیواکتیو هیدروژن – در دنیای ما وجود دارد. این ماده که میتواند به طور طبیعی در جو بالای زمین تشکیل شود، در رآکتورهای هستهای نیز به شکل تجاری تولید شده و در محصولات متعددی مانند ساعتهای مچی شبرنگ، ابزارهای اندازهگیری و رنگهای شبرنگ مورد استفاده قرار میگیرد. علاوه بر این تریتیوم میتواند در باتریهای بتاولتائیک و به عنوان یک منبع انرژی که به آرامی انرژی اندک مورد نیاز ابزارهای کوچک الکترونیکی را طی سالها میتواند تأمین کند، به کار گرفته شود.
مطابق اعلام آژانس حفاظت محیطزیست نیمه عمر تریتیوم 12.3 سال است و مدل P100a نانو تریتیوم بتاولتائیک که توسط City Labs تولید شده میتواند انرژی مورد نیاز ابزارهای میکروالکترونیک کممصرف و حسگرها را برای بیش از 20 سال تأمین کند. در این باتری از تریتیوم جامد استفاده شده و فضای داخلی آن کاملا آببندی شده است.

به گزارش گیزمگ، آزمونهای مستقلی که توسط لاکهید مارتین انجام شده نشان میدهد این فناوری میتواند در برابر طیف وسیعی از تغییرات دمایی محیط دوام بیاورد. این باتریها علاوه بر اینکه میتوانند دمای بین منفی 50 درجه سانتیگراد تا حدود 150 درجه سانتیگراد را تحمل کنند، در مقابل ارتعاش شدید و ارتفاع بالا نیز مقاوم هستند.
به دلیل این مقاومت بالا، فناوری معرفی شده توسط City Labs میتواند در تولید ابزارهای الکترونیک و قطعات متعددی مانند حسگرهای فشار و دمای محیط، حسگرهای هوشمند، ایمپلنتهای مورد استفاده در پزشکی، ابزارهای شارژ آرام باتریهای لیتیوم، کاوشگرهای مورد استفاده در اعماق آب، ساعتهای سیلیکونی، ابزارهای الکترونیک مورد استفاده در حفاریهای نفتی در اعماق دریا و پردازندههایی که نیاز به انرژی اندکی دارند مورد استفاده قرار بگیرد.
این شرکت به تازگی موفق شده مجوز تولید و ساخت این باتری بتاولتائیک را که اولین نمونه مورد استفاده توسط مصرفکنندگان عام -کسانی که برای استفاده از مواد رادیواکتیو آموزش ندیده یا مجوزهای لازم را ندارند – است، دریافت کند.
مطابق اعلام City Labs این محصول از 6 تا 8 هفته دیگر وارد بازار خواهد شد و قیمت آن حدود 1000 دلار خواهد بود. احتمالا در آینده این قیمت کاهش خواهد یافت یا به توان خروجی این باتریهای کوچک اضافه خواهد شد.
توان فعلی که این باتریها تولید میکنند در حد نانووات است؛ اما این شرکت روی نمونههایی با توان خروجی بیشتر که میتوانند مجموعهای از باتریهای بتاولتائیک با توان چندین میکرووات باشند و در نهایت باتری بزرگتری با توانی خروجی در حد میلیوات را تشکیل خواهند داد، کار میکند.
در این تصویر از آلفرد پالمر که در سال 1942 / 1321 گرفته شده، زنانی را میبینید که در کارخانه هواپیماسازی داگلاس واقع در لانگبیچ کالیفرنیا به آمادهسازی دماغه شیشهای بمبافکنهای داگلاس A20 مشغولند. برای مشاهده عکس در ابعاد بزرگتر، اینجا را کلیک کنید.

در تصویر زیر، نمایی از این بمبافکن را مشاهده میکنید.![]()
.


هنگامیکه از یک نفر امتحان
ورودی می گیریم یا برای پذیرفتن شخصی با وی مصاحبه می کنیم
شاید اگر بیشتر دقت بخرج بدهیم حتی بتوانیم تاریخ بشریت را نجات بدهیم
.
درزیر تعدادی از نقاشی های فردی که در امتحان ورودی دانشگاه وین
پذیرفته نشد
و راه دیگری برای زیستن برگزید آورده شده است لطفا خوب توجه کنید
شخصی که این نقاشی ها را
کشیده است، میخواسته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش
معروف شود.
اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد، تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد.
اسم این نقاش، آدولف هیتلر است!
تقریبا 11 میلیون انسان در جنگ جهانی دوم کشته
شدند . . .
در ادامه مطلب...
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی ، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار ، او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با منو
همنشین و هم زبان شد با منو
خسته جان بودم که جان شد با منو
ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصفت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور ، خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت محزون شده
جز تو هر یاری به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق، جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است؟
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل بین ، قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی اومن شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا دل پروانه را
عشق من ، از من گذشتی خوش گذر
بعد از این تو حتی اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی اما چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او ، یاد تو ما را بس است.
پیرمردی تنها در مینه
سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این
کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم
من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی
خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست
داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات
من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می
زدی
.
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام
مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه
دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
تــهـویـه مـطبوع مـاشـیـن را بلافاصله روشن نکنید! ...
هشدار :لطفاً توجه کنید و به دیگران اطلاع دهید
به محض ورود به ماشین دکمه کولر را فشار ندهید (A/C Key)
لطفا پنجره ها را بعد از اینکه وارد ماشین تان شدید باز کنید و فورا تهویه هوا را روشن نکنید. با توجه به تحقیقات انجام شده ، داشبورد خودرو ، صندلی ، خوشبوکننده های هوا بنزن ساطع میکنند، سم سرطان زا (سرطان زا ، به بوی پلاستیک گرم در ماشین توجه کنید.) علاوه بر ابتلا به سرطان ، استخوانها را مسموم میکنند که سبب کم خونی و کاهش گلبولهای سفید خون میگردد. قرار گرفتن طولانی در معرض این سم باعث سرطان خون خواهد شد ، افزایش خطر ابتلا به سرطان ممکن است باعث سقط جنین شود.
حد مجاز قابل قبول بنزن در فضای بسته در سطح 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد. خودرو پارک شده با پنجره های بسته در فضای مسقف شامل 400-800 میلی گرم بنزن خواهد بود. اگر خودرو در هوای آزاد زیر آفتاب در درجه حرارت بالاتر از 15 درجه سانتیگراد پارک شده باشد ، سطح بنزن به 2000 - 4000 میلی گرم خواهد رسید، 40 برابر سطح قابل قبول... و مردم در داخل خودرو به ناچار مقدار اضافی از مواد سمی استنشاق میکنند.
توصیه می شود که شما قبل از ورود پنجره ها و درب را باز کرده تا هوا زمان کافی برای تبادل پیدا کند و سپس وارد شوید. بنزن سمی است که بر کلیه ها و کبد شما اثر میگذارد، و برای بدن شما اخراج این ماده سمی بسیار دشوار است.
" هنگامی که کسی چیز با ارزش و مفیدی به شما میگوید تعهد اخلاقی دارید که آن را با دیگران به اشتراک بگذاریدمهربانی مادر است
ایثار مادر است
عشق
مادر است
زندگی مادر است
رنجر مادر است
غم خوار مادر
است
درد مادر است
تنها مادر است
بهترین جمله گیتی
مادر است
http://iranmemories.blogspot.com
مملکت
غریبیست این بلاد کانادا. سه روز هست اینجا مسابقات فوتبال امریکایی
برگزار میشده و فقط دلم میخواست بودین و میدیدین که اینا چه الکی خوشایی
هستن. البته اصولا من به این نتیجه رسیدم که مردم دنیا حالت تعادل ندارن
یا ازین ور بوم میافتن یا ازون ورش. مثلا ما ملتی هستیم الکی ناخوش. تو
تقویم دنبال روز عزا میگردیم که یا بشینیم روضه گوش بدیم و گریه کنیم یا
هم در حد متمدن ترش، تیپ بزنیم هفت قلم آرایش کنیم بریم میدون محسنی سینه
زنی و حسین پارتی. این کانادایی هام برعکس. تو تقویم دنبال مورد میگردن
برا خوشحالی. اونوقت اصلا یادشون میره چند سالشونه کین چی کاره ان. از ۶
ماه پیش به استقبال کریسمس میرن. هنوز بساط کریسمسشون بر پاست بساط
ولنتاین رو علم میکنن. اونو جم نکرده میرن دنبال عید پاک و بعدم که
تابستون چون اصولا هوا خوبه هر شبش جشنه. دروغ نگم یه روزم روز عزا داران.
روز ۱۱ نوامبر یه یادبود برا شهداشون که طی جنگهای مختلف شهید شدن ترتیب
میدن. اونم چه جوری از یه هفته قبل همه جا پرچمای قرمز. بعد یه عده تو
مکانهای عمومی وای میستن گل شقایق میفروشن البته به صورت گل سینه. تو
خیابون هم اگه عضو ارتش باشن خصوصاً این پیر مرد پیر زنا یه کلاه قرمز
میذارن سرشون. در روز موعد هم رژه میرن و یه جاهایی مراسم یادبود برگزار
میکنن از شهدا یادمیکنن و راس ساعت ۱۱ هم به مدت یک دقیقه سکوت میکنن و عزا داریشون به این صورت تموم میشه.
اما
از جشنای الکیشون. بماند که در سرتاسر بهار و تابستون کلی فستیوال دارن
ولی الان سر سیاه زمستون تو یخبندون به مناسبت فینال فوتبال، شهر بهم
ریختن، واقعا کمی تعجب داره. اول که سه شب تمام مرکز شهر تعطیل بود رسما.
کنسرت زنده و غیر زنده و سوت و دست و رقصش به کنار، همه خودشون رو یه
شکلای عجیب غریبی میکردن میریختن یهو تو خیابون. گویا نماد این تیمی که تو
فینال بود سبز بود. بیا ببین خودشون روز چه جوری کرده بودن. قسم میخورم
پیرمرده حداقل ۱۰۰ سال و داشت. یه جورایی تو مایه های همکلاسی نوح و اینا.
بعد لباس قورباغه مهربون پوشیده بود سر خوش اومده بود تو خیابون. یا یه
پیرزن که به جان خودم شیرین ۹۰ رو داشت موی مصنوعی سبز گذشته بود سرش وسط
سرمای منهای ۱۰، دامن سبز کوتاه هم پوشیده بود اومده بود بیرون. خیلی های
دیگه برداشته بودن هندونه رو نصف کرده بودن توش رو خالی کرده بودن گذشته
بودن سرشون. تازه بعضیهاشون خلاقیت هم به خرج داده بودن و با بقیه هندونه
شاخ درست کرده بودن چسبونده بون رو کلاهه. خلاصه داستانی بود این دو سه
روزه.
داشتم با خودم فکر میکردم ما کجایم اینا کجان. یاد فوتبالای
خودمون افتادم که میریختیم تو خیابون به قصد جشن و پایکوبی. بعد، کار فقط
به وایسادن گوشهٔ میدون در کنار نیروی انتظامی ختم میشد یا نهایتا دور زدن
تو جردن و فرشته… . یا ما بلد نبودیم چه جوری جوونی کنیم، یا اینا خیلی
بلدن که حتی تو صد سالگی هم بی خیال نمیشن
كي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد... پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كهدر طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد
زخم زبان
در خانواده اي پسري بود بد زبان
كج خلق و تند خو عصباني و بد گمان
دادش پدر ز مهر، يكي جعبه پر زميخ
گفتش بگير اي كه مرا بهتري ز جان
ز امروز در ازاء يكي حرف ناگوار
حرفي كه زشت بود و شُدت خارج از دهان
ميخي، ز جعبه ميخ، به پرچين باغ كوب
تا جمع ميخ ها بودت هر زمان عيان
باشد كه حرف بد ز تو كمتر رسد به گوش
شايد شوند خلق ز خشم تو در امان
روز نخست ميخ به پرچين زياد بود
گويا حدود سي شد و شايد كه بيش از آن
او كرد كنترل كه نگويد كلام زشت
كِي كرده كس ز گفته شيرين خود زيان
هر روز كم شد از عدد حرف هاي زشت
تا آنكه حرف نيك در او گشت جاودان
چندي گذشت و بر اثر خلق و خوي نيك
ميخي دگر نكوفت به ديوار بوستان
گفتش پدر چو ديد در او حسن پايدار
گشتم كنون ز خلق نكوي تو شادمان
هر روز كز زبان تو نشنيد كس خطا
ميخي برون بيار ز پرچين و ده نشان
روزي كه كس نديد به پرچين ز ميخ هيچ
بردش پدر به ديدن پرچين به يك زمان
گفتاا گر چه ميخ به پرچين نديده كس
اما نگاه كن تو به سوراخ هاي آن
هر حرف بد ز خشم برون آيد از زبان
زخمي پديد گردد در ذهن ديگران
هر كوششي كه در پي جبران آن كني
آثار زخم را نتواني كني نهان
ياران جواهرند تو را قدرشان بدان
شادي فشان ز عشق تو در بزم دوستان
چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود …
بچگیمونم که دوران جنگ بود …
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن … نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید …
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن …
فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد …
عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد …
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد …
ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و روزگارمون سیاه شد …
بارالها! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن
مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي
از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را
نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.
مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي
فکر میکنید چرا بایدخوشحال
باشید؟! بد نیست به نکتههاى زیر توجه کنید:

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک
میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

اگر تاکنون از آسیبهاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بودهاید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر
است. 
اگر میتوانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع
شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیبتان پول دارید،
شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.
اگر شما این نوشته را میخوانید، از سه خوشبختى بهرهمند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.
به قول یکنفر:


· طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،
· طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهاید،
· طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمیبیند،
· طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمیشنود،
· و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.
ضماً تمام را بخاطر بسپارید

