یا لطیف
خدا گفت
:لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من .
ماجرایی كه باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یك اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان كه حرف شیطان را باور كردند ، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .
خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیك لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد
لیلی گریه کرد
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است .
خاكستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می كنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشك است . اشك دریاست ؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه كرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید
خدا گفت : زمین سردش است . چه كسی می تواند زمین را گرم كند ، لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمین ا م را به آتش بكش
لیلی خودش را به آتش كشید . خدا سوختنش را تماشا می كرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظ می كرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه كشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت
: اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود
--------------------------------------------------------------------------------
عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن
عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود
عشق یعنی کور و کر شدن
عشق یعنی یک صدا شنیدن
عشق یعنی یک شخص دیدن
عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن
--------------------------------------------------------------------------------
عشق خداوند مانند اقیانوس است
از گورخری پرسیدم: ?تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری؟?
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟
ساكتی بعضی وقتها شلوغ میكنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساكت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسردهای و بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهات تمیزن فقط پیراهنت كثیفه، یا كثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی: دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راهراههاشون چیزی نمیپرسم!
--------------------------------------------------------------------------------
تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه
چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه
تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری
ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه
مرا مطالعه صفحه جمال تو بس
به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه
شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار
بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه
از اینکه مست و خمارم ملامتم منما
که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه
تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی
بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه
بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من
مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه
شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو
برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه
کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را
ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه
صبور باش ای دل من ناله مکن
بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه
--------------------------------------------------------------------------------
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
مشکل من با نقد این است
که هر گاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده ام
و با زنان مشکل من این است
که هرگاه رابطهء خود را با تو تکذیب کردم
جرینگ دستبندهایت را
در طنین صدای من شنیدند
و پیراهن خوابت را
........ آویخته در گنجهء حافظهء من دیدند
* * *
.....هرگاه که به من تهمت عشق تو میزنند
احساس برتری می کنم
و کنفرانسی مطبوعاتی تشکیل می دهم
تصاویر تورا بر روزنامه نگاران توزیع می کنم
و بر صفحهء تلویزیون ظاهر می شوم
........ و گل سرخ رسوایی بر چاک پیراهن من است
* * *
عاشقان را می شنیدم
که از دلتنگیهای خود می گفتند
...... و به آنان می خندیدم
اما هنگامی که به هتل برگشتم
...... و قهوه ام را در تنهایی خوردم
دانستم چگونه دشنهء شوق در پهلو فرو می رود
........ و هرگز بیرون نمی شود
....... کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید
کلمات چون اسب چوبین شده اند
شب و روز در پی تو می پویند
......... و به تو نمی رسند
* * *
...... مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
....... مبادا که بسوزم
* * *
...... اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
....... تا به او تبریک بگویم
....... و پس از آن ، او را بکشم
--------------------------------------------------------------------------------
هدیه عاشق
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوق رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم
از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را به ربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد
آبی که گذشت از سر من
--------------------------------------------------------------------------------
عشق یعنی
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن
آری
اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار دیدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به یاد آوردن خاطرات توست....
و حرف من این است :
" آری....هنوز هم دوستت دارم...."
کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا نشویم
--------------------------------------------------------------------------------
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
پیش از اینکه محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
، هندیان گاهشمار خود را داشتند
، چینیان گاهشمار خود را..... پارسیان گاهشمار خود را
...... مصریان گاهشمار خود را
و از آن پس که محبوبم شدی
: شیوهء گفتار مردم این چنین شد
سال ِ هزار پیش از چشمان او
... سدهء دهم پس از چشمان او
* * *
در عشق تو به درجهء تبخیر رسیده ام
و آب دریا بزرگتر از دریا شد
و آب چشم بزرگتر از چشم
...... و مساحت طعنه
. بزرگتر از مساحت گوشت
* * *
بیش از اینت دیگر نمی توانم دوست بدارم
با تو یگانه بیش از این نمی توانم شد
لبهای من دیگر کفایت پوشاندن لبهایت نمی کند
بازوانم دیگر برای طوق انداختن بر پهلو و میان تو کافی نیست
و کلماتی که میدانم .... کمتر است بسیار
از شمار خالهایی که تنت را برودری دوزی کرده است
* * *
بیش از این نمی توانم
در بیشه های گیسوانت پیشروی کنم
که از سالها پیش
در روزنامه ها اعلاام کرده اند که من مفقودالاثر شده ام
و تا اطلاع ثانوی
همچنان در آن بیشه های شگفت.....
........ من مفقودالاثر هستم
--------------------------------------------------------------------------------
همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه سال حج نمودن،سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد
شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن
ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
شاد باشید
خدا گفت
:لیلی یك ماجراست ، ماجرایی آكنده از من .
ماجرایی كه باید بسازیش .
شیطان گفت : تنها یك اتفاق است . بنشین تا بیفتد .
آنان كه حرف شیطان را باور كردند ، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .
مجنون اما بلند شد ، رفت تا لیلی را بسازد .
خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی ست . خیالی ست خوش .
خدا گفت : لیلی ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است . فرو ریختن در خود .
خدا گفت : لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور از دست .
شیطان گفت : ساده است . همین جا و دم دست
و دنیا پر شد از لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیك لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی از نوعی دیگر .
لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود
مجنون ، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست كه لیلی تا ابد طول می كشد
لیلی گریه کرد
لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است . زیاد تند است .
خاكستر لیلی هم دارد می سوزد ، امانتی ات را پس می گیری ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس می گیرم .
لیلی گفت : كاش مادر می شدم ، مجنون بچه اش را بغل می كرد .
خدا گفت : مادری بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ، تو بی بهانه می سوزی .
لیلی گفت : دلم می خواهد ، ساده ، بی تاب ، بی تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بی من می میری
لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می كنی ؟
خدا گفت : پایان قصه ات اشك است . اشك دریاست ؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام ، تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟
لیلی گریه كرد . لیلی تشنه تر شد .
خدا خندید
خدا گفت : زمین سردش است . چه كسی می تواند زمین را گرم كند ، لیلی گفت : من .
خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمین ا م را به آتش بكش
لیلی خودش را به آتش كشید . خدا سوختنش را تماشا می كرد .
لیلی گر می گرفت .خدا حافظ می كرد .
لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود . لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد . آتش زبانه كشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .
خدا گفت
: اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود
--------------------------------------------------------------------------------
عشق یعنی سوختن و ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی سربه دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی نفرت از عالم عشق یعنی بیزاری از خویشتن
عشق یعنی بینایی دیده فقط به معبود
عشق یعنی کور و کر شدن
عشق یعنی یک صدا شنیدن
عشق یعنی یک شخص دیدن
عشق یعنی سر تسلیم فرود اوردن
--------------------------------------------------------------------------------
عشق خداوند مانند اقیانوس است
از گورخری پرسیدم: ?تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینكه سیاهی راه راه سفید داری؟?
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا بدی و چندتا عادت خوب داری؟
ساكتی بعضی وقتها شلوغ میكنی، یا شیطونی و بعضی وقتها ساكت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسردهای و بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهات تمیزن فقط پیراهنت كثیفه، یا كثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
نتیجه اخلاقی: دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راهراههاشون چیزی نمیپرسم!
--------------------------------------------------------------------------------
تو مهر و ماه جهانی نقاب یعنی چه
چهارده شبه مه را سحاب یعنی چه
تو کز اجا میر و اوباش رخ نمیگیری
ز شیخ مسجد کویت حجاب یعنی چه
مرا مطالعه صفحه جمال تو بس
به پیش مکتب حسنت کتاب یعنی چه
شب است جمله رفیقان بخواب و من بیدار
بیا قرار دلم باش خواب یعنی چه
از اینکه مست و خمارم ملامتم منما
که مست عشق تو هستم شراب یعنی چه
تو خون خلق چو عذب فرات مینوشی
بگو ز خوردن می اجتناب یعنی چه
بیا بیا که ببوسم ببویم ای گل من
مرا ملاطفتی کن عتاب یعنی چه
شکار ناوک مژگانم ای کمان ابرو
برای کشتن صیدت شتاب یعنی چه
کمند ذلفت تو از قاف گیرد عنقا را
ز بهر بستن عاشق طناب یعنی چه
صبور باش ای دل من ناله مکن
بساز با غم عشق اضطراب یعنی چه
--------------------------------------------------------------------------------
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
مشکل من با نقد این است
که هر گاه شعری به رنگ سیاه نوشتم
گفتند که آن را از چشمانت رونویسی کرده ام
و با زنان مشکل من این است
که هرگاه رابطهء خود را با تو تکذیب کردم
جرینگ دستبندهایت را
در طنین صدای من شنیدند
و پیراهن خوابت را
........ آویخته در گنجهء حافظهء من دیدند
* * *
.....هرگاه که به من تهمت عشق تو میزنند
احساس برتری می کنم
و کنفرانسی مطبوعاتی تشکیل می دهم
تصاویر تورا بر روزنامه نگاران توزیع می کنم
و بر صفحهء تلویزیون ظاهر می شوم
........ و گل سرخ رسوایی بر چاک پیراهن من است
* * *
عاشقان را می شنیدم
که از دلتنگیهای خود می گفتند
...... و به آنان می خندیدم
اما هنگامی که به هتل برگشتم
...... و قهوه ام را در تنهایی خوردم
دانستم چگونه دشنهء شوق در پهلو فرو می رود
........ و هرگز بیرون نمی شود
....... کلام را دیگر نرسد که تو را بگوید
کلمات چون اسب چوبین شده اند
شب و روز در پی تو می پویند
......... و به تو نمی رسند
* * *
...... مرا به خود عادت مده
مرا به خود عادت مده بانوی من
که پزشک توصیه کرده است
بیش از پنج دقیقه
لبانم را در لبان تو رها نکنم
و بیش از یک دقیقه
در معرض آفتاب سینه ات ننشینم
....... مبادا که بسوزم
* * *
...... اگر مردی می شناسی
که بیش از من تو را دوست می دارد
او را به من نشان بده
....... تا به او تبریک بگویم
....... و پس از آن ، او را بکشم
--------------------------------------------------------------------------------
هدیه عاشق
عاشقی محنت بسیار کشید
تا لب دجله به معشوق رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب
نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست
لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم
از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان جست
دست و پایی زد و گل را به ربود
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن
عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من یاد
آبی که گذشت از سر من
--------------------------------------------------------------------------------
عشق یعنی
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن
نگاه مرا باور كن
دستان مرا باور كن
احساس مرا باور كن
قلب مرا باور كن
حرف مرا باور كن
آری
اظطراب در نگاه من از شور عشق توست
لرزش دستانم از انتظار دیدار توست
احساس گرمم از حرارت نگاه توست
تپش قلبم از به یاد آوردن خاطرات توست....
و حرف من این است :
" آری....هنوز هم دوستت دارم...."
کاش میتوانستیم فاصله های میان وجودمان را کم کنیم و با هم یکرنگ شویم....کاش میتوانستیم این یکرنگی را حفظ کنیم و با هم یکی شویم.. وکاش میتوانستیم این یکی بودن را حفظ کنیم و هرگز جدا نشویم
--------------------------------------------------------------------------------
جهان ساعات خود را با چشمان تو تنظیم می کند
پیش از اینکه محبوب من شوی
چندین و چند گاهشمار در کار بود
، هندیان گاهشمار خود را داشتند
، چینیان گاهشمار خود را..... پارسیان گاهشمار خود را
...... مصریان گاهشمار خود را
و از آن پس که محبوبم شدی
: شیوهء گفتار مردم این چنین شد
سال ِ هزار پیش از چشمان او
... سدهء دهم پس از چشمان او
* * *
در عشق تو به درجهء تبخیر رسیده ام
و آب دریا بزرگتر از دریا شد
و آب چشم بزرگتر از چشم
...... و مساحت طعنه
. بزرگتر از مساحت گوشت
* * *
بیش از اینت دیگر نمی توانم دوست بدارم
با تو یگانه بیش از این نمی توانم شد
لبهای من دیگر کفایت پوشاندن لبهایت نمی کند
بازوانم دیگر برای طوق انداختن بر پهلو و میان تو کافی نیست
و کلماتی که میدانم .... کمتر است بسیار
از شمار خالهایی که تنت را برودری دوزی کرده است
* * *
بیش از این نمی توانم
در بیشه های گیسوانت پیشروی کنم
که از سالها پیش
در روزنامه ها اعلاام کرده اند که من مفقودالاثر شده ام
و تا اطلاع ثانوی
همچنان در آن بیشه های شگفت.....
........ من مفقودالاثر هستم
--------------------------------------------------------------------------------
همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
همه سال حج نمودن،سفر حجاز كردن
به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد
شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن
ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن
به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
شاد باشید
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط نو.........
|
تو این وب لاگ بیای لذت این دنیا را می بری سعی می کنم چیزا باحال بگذارم و این وب لاگ غیر سیاسی است.