تبليغاتX
وبلاگ تفریحی گلخونه(بسته شده)
 
تو این وب لاگ بیای لذت این دنیا را می بری غیر سیاسی(این وبلاگ تعطیل شده است)
 
این وبلاگ بسته شده است.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت   توسط نو.........  | 

هنگامیکه از یک نفر امتحان ورودی می گیریم یا برای پذیرفتن شخصی با وی مصاحبه می کنیم
شاید اگر بیشتر دقت بخرج بدهیم حتی بتوانیم تاریخ بشریت را نجات بدهیم .
درزیر تعدادی از نقاشی های فردی که در امتحان ورودی دانشگاه وین پذیرفته نشد
و راه دیگری برای زیستن برگزید آورده شده است لطفا خوب توجه کنید

شخصی که این نقاشی ها را کشیده است، میخواسته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود.
اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد، تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد.
اسم این نقاش، آدولف هیتلر است!‏
تقریبا 11 میلیون انسان در جنگ جهانی دوم کشته
شدند . . .

  نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت   توسط نو.........  | 






چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
 
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .
 
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند. 
 
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
 
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
 
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
 
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
 
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
 
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
 
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
 
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن…
 
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت   توسط نو.........  | 
يس


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط نو.........  | 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت   توسط نو.........  | 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم


جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم


شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

وا… این قالب مردار، به هم در شکنم
  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت   توسط نو.........  | 
مهربانی تا این حد ...

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت   توسط نو.........  | 
بعضی دوستيها مثله قصه نوحه (بعضيا از ترس طوفان ميان پيشت). بعضی دوستيها مثله قصه ی ابراهيمه (بايد همه چيزتو قربانی کنی). بعضی دوستيها مثله قصه مسيحه (آخرش به صليب ميکشنت). اما بيشتره دوستيها مثله قضيه موساست (يه کم که دور ميشی يه گوساله جاتو ميگيره

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت   توسط نو.........  | 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار ، او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با منو



همنشین و هم زبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو

ناتوان بود و توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصفت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور ، خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت محزون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق  ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق، جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جان و تشنه ی خون من است؟

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل بین ، قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه ی اومن شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا دل پروانه را

عشق من ، از من گذشتی خوش گذر

بعد از این تو حتی اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی اما چه سود؟

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

                                   باش با او ، یاد تو ما را بس است.

  نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 
خلق آثار هنری با استفاده از مداد در ادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 
cid:part1.08000005.01030402@cargomotors.co.za


  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 

Click here to join nidokidos


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت   توسط نو.........  | 

  نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط نو.........  | 

تــهـویـه مـطبوع مـاشـیـن را بلافاصله روشن نکنید! ...

هشدار :لطفاً توجه کنید و به دیگران اطلاع دهید
به محض ورود به ماشین دکمه کولر را فشار ندهید (A/C Key)

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/01.jpg

لطفا پنجره ها را بعد از اینکه وارد ماشین تان شدید باز کنید و فورا تهویه هوا را روشن نکنید. با توجه به تحقیقات انجام شده ، داشبورد خودرو ، صندلی ، خوشبوکننده های هوا بنزن ساطع میکنند، سم سرطان زا (سرطان زا ، به بوی پلاستیک گرم در ماشین توجه کنید.) علاوه بر ابتلا به سرطان ، استخوانها را مسموم میکنند که سبب کم خونی و کاهش گلبولهای سفید خون میگردد. قرار گرفتن طولانی در معرض این سم باعث سرطان خون خواهد شد ، افزایش خطر ابتلا به سرطان ممکن است باعث سقط جنین شود.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/02.jpg

حد مجاز قابل قبول بنزن در فضای بسته در سطح 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد. خودرو پارک شده با پنجره های بسته در فضای مسقف شامل 400-800 میلی گرم بنزن خواهد بود. اگر خودرو در هوای آزاد زیر آفتاب در درجه حرارت بالاتر از 15 درجه سانتیگراد پارک شده باشد ، سطح بنزن به 2000 - 4000 میلی گرم خواهد رسید، 40 برابر سطح قابل قبول... و مردم در داخل خودرو به ناچار مقدار اضافی از مواد سمی استنشاق میکنند.

http://www.redlink1.com/mydocs/group/17/03.jpg

توصیه می شود که شما قبل از ورود پنجره ها و درب را باز کرده تا هوا زمان کافی برای تبادل پیدا کند و سپس وارد شوید. بنزن سمی است که بر کلیه ها و کبد شما اثر میگذارد، و برای بدن شما اخراج این ماده سمی بسیار دشوار است.

" هنگامی که کسی چیز با ارزش و مفیدی به شما میگوید تعهد اخلاقی دارید که آن را با دیگران به اشتراک بگذارید
  نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط نو.........  | 
روز مادر بر همه س مامان های گل مبارک باشه مخصوصا مامان عزیز خودم

مهربانی مادر است

ایثار مادر است

عشق مادر است

زندگی مادر است

رنجر مادر است

غم خوار مادر است

درد مادر است

تنها مادر است

بهترین جمله گیتی مادر است

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت   توسط نو.........  | 


جلسه محاکمه عشق بود
و قاضی عقل
و عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز شده بود
یعنی فراموشی
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
*آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی*
*ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی*
*یا تو ای لب مگر تو نبودی که در آتش بوسه زدن به او می سوختی*
*دستها،پاها و ... با شما هستم حالا چی شده این چنین با او مخالفید
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند
ولی من متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی
قلب نالید : که من بدون وجود عشق دیگر قلب نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کارثانیه قبل را تکرار می کنم
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی با شم
  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت   توسط نو.........  | 
از وب لاگ اتم

http://iranmemories.blogspot.com

مملکت غریبیست این بلاد کانادا. سه روز هست اینجا مسابقات فوتبال امریکایی برگزار میشده و فقط دلم می‌خواست بودین و میدیدین که اینا چه الکی‌ خوشایی هستن. البته اصولا من به این نتیجه رسیدم که مردم دنیا حالت تعادل ندارن یا ازین ور بوم میافتن یا ازون ورش. مثلا ما ملتی هستیم الکی‌ ناخوش. تو تقویم دنبال روز عزا میگردیم که یا بشینیم روضه گوش بدیم و گریه کنیم یا هم در حد متمدن ترش، تیپ بزنیم هفت قلم آرایش کنیم بریم میدون محسنی سینه زنی‌ و حسین پارتی. این کانادایی هام برعکس. تو تقویم دنبال مورد میگردن برا خوشحالی. اونوقت اصلا یادشون میره چند سالشونه کین چی‌ کاره ان. از ۶ ماه پیش به استقبال کریسمس می‌رن. هنوز بساط کریسمسشون بر پاست بساط ولنتاین رو علم می‌کنن. اونو جم نکرده می‌رن دنبال عید پاک و بعدم که تابستون چون اصولا هوا خوبه هر شبش جشنه. دروغ نگم یه روزم روز عزا داران. روز ۱۱ نوامبر یه یادبود برا شهداشون که طی‌ جنگهای مختلف شهید شدن ترتیب میدن. اونم چه جوری از یه هفته قبل همه جا پرچمای قرمز. بعد یه عده تو مکانهای عمومی‌ وای میستن گل شقایق میفروشن البته به صورت گل سینه. تو خیابون هم اگه عضو ارتش باشن خصوصاً این پیر مرد پیر زنا یه کلاه قرمز میذارن سرشون. در روز موعد هم رژه می‌رن و یه جاهایی مراسم یادبود برگزار می‌کنن از شهدا یادمی‌کنن و راس ساعت ۱۱ هم به مدت یک دقیقه سکوت می‌کنن و عزا داریشون به این صورت تموم میشه.
اما از جشنای الکیشون. بماند که در سرتاسر بهار و تابستون کلی‌ فستیوال دارن ولی‌ الان سر سیاه زمستون تو یخبندون به مناسبت فینال فوتبال، شهر بهم ریختن، واقعا کمی‌ تعجب داره. اول که سه شب تمام مرکز شهر تعطیل بود رسما. کنسرت زنده و غیر زنده و سوت و دست و رقصش به کنار، همه خودشون رو یه شکلای عجیب غریبی میکردن میریختن یهو تو خیابون. گویا نماد این تیمی که تو فینال بود سبز بود. بیا ببین خودشون روز چه جوری کرده بودن. قسم میخورم پیرمرده حداقل ۱۰۰ سال و داشت. یه جورایی تو مایه های همکلاسی نوح و اینا. بعد لباس قورباغه‌ مهربون پوشیده بود سر خوش اومده بود تو خیابون. یا یه پیرزن که به جان خودم شیرین ۹۰ رو داشت موی مصنوعی سبز گذشته بود سرش وسط سرمای منهای ۱۰، دامن سبز کوتاه هم پوشیده بود اومده بود بیرون. خیلی های دیگه برداشته بودن هندونه رو نصف کرده بودن توش رو خالی‌ کرده بودن گذشته بودن سرشون. تازه بعضیهاشون خلاقیت هم به خرج داده بودن و با بقیه هندونه شاخ درست کرده بودن چسبونده بون رو کلاهه. خلاصه داستانی بود این دو سه روزه.
داشتم با خودم فکر می‌کردم ما کجایم اینا کجان. یاد فوتبالای خودمون افتادم که میریختیم تو خیابون به قصد جشن و پایکوبی. بعد، کار فقط به وایسادن گوشهٔ میدون در کنار نیروی انتظامی ختم میشد یا نهایتا دور زدن تو جردن و فرشته… . یا ما بلد نبودیم چه جوری جوونی‌ کنیم، یا اینا خیلی‌ بلدن که حتی‌ تو صد سالگی هم بی خیال نمیشن

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت   توسط نو.........  | 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت   توسط نو.........  | 



ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت   توسط نو.........  | 

كي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد... پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كهدر طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند»


يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد.

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

 

لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد

زخم زبان

در خانواده اي پسري بود بد زبان

كج خلق و تند خو عصباني و بد گمان

دادش پدر  ز مهر، يكي جعبه پر زميخ

گفتش بگير اي كه مرا بهتري ز جان

ز امروز در ازاء يكي حرف ناگوار

حرفي كه زشت بود و شُدت خارج از دهان

ميخي، ز جعبه ميخ، به پرچين باغ كوب

تا جمع ميخ ها بودت هر زمان عيان

باشد كه حرف بد ز تو كمتر رسد به گوش

شايد شوند خلق ز خشم تو در امان

روز نخست ميخ به پرچين زياد بود

گويا حدود سي شد و شايد كه بيش از آن

او كرد كنترل كه نگويد كلام زشت

كِي كرده كس ز گفته شيرين خود زيان

هر روز كم شد از عدد حرف هاي زشت

تا آنكه حرف نيك در او گشت جاودان

چندي گذشت و بر اثر خلق و خوي نيك

ميخي دگر نكوفت به ديوار بوستان

گفتش پدر چو ديد در او حسن پايدار

گشتم كنون ز خلق نكوي تو شادمان

هر روز كز زبان تو نشنيد كس خطا

ميخي برون بيار ز پرچين و ده نشان

روزي كه كس نديد به پرچين ز ميخ هيچ

بردش پدر به ديدن پرچين به يك زمان

گفتاا گر چه ميخ به پرچين نديده كس

اما نگاه كن تو به سوراخ هاي آن

هر حرف بد ز خشم برون آيد از زبان

زخمي پديد گردد در ذهن ديگران

هر كوششي كه در پي جبران آن كني

آثار زخم را نتواني كني نهان

ياران جواهرند تو را قدرشان بدان

شادي فشان ز عشق تو در بزم دوستان

 

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت   توسط نو.........  | 

چون تو نوزادیمون شیر خشک نایاب شده بود …
بچگیمونم که دوران جنگ بود …
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن … نظام قدیم, نظام جدید, نظام خیلی جدید …

رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن …

فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد …

عاشق شدیم گشت ارشاد رو سرمون خراب شد …

ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد …

ازدواج کردیم تورم کمرمونو شکست و روزگارمون سیاه شد …

بارالها! دیگه حالی واسمون نمونده که به راه راست هدایت شیم،  خودت راه راست را به سوی ما کج کن
  نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت   توسط نو.........  | 
در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت   توسط نو.........  | 
حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

yhq0wp2yh7d9qtqhvyvp.jpg

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می رفته كه پلیس با دوربینش شكارش می كند و ماشینش را متوقف می كند. پلیس می‌آید كنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و كارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من نیست. كارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس كه حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌كند و درخواست كمك فوری می‌كند.

فرمانده اش هم میگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: كارت ماشین؟ اصفهانی كارت ماشین را كه به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز میكند و فرمانده می‌بیند كه صندوق هم خالی است.

فرمانده كه حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید: "چی میدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت   توسط نو.........  | 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت   توسط نو.........  | 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت   توسط نو.........  | 
  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت   توسط نو.........  | 
  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت   توسط نو.........  | 
--------------------------------------------------------------
فرشته نگهبان‌ !
(ارسال توسط دوست خوبمون وحید)

مردی داشت در خيابان حركت مي كرد كه ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يك قدم ديگه جلو بروي كشته مي شوي.
مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پایش.
مرد نفس راحتي كشيد و با تعجب دوروبرش را نگاه كرد اما كسي را نديد.
بهر حال نجات پيدا كرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اينكه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست
مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتی عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا كرده بود.

مرد پرسيد تو كي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فكري كرد و گفت :
- اون موقعي كه من داشتم ازدواج مي كردم کدام گوری بودي

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت   توسط نو.........  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM